امروز شاعر باید لباس خوب بپوشد کفش تمیز واکس زده باید به پا کند، آن گاه در شلوغ ترین نقطه های شهر موضوع و وزن قافیه اش را، یکی یکی با دقتی که خاص خود اوست، از بین عابران خیابان جدا کند : «همراه من بیایید، همشهری عزیز دنبالتان سه روز تمام است در به در همه جا سرکشیده ام»
روزی . خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد. . در رگ ها ، نور خواهم ریخت . . و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم ، . سیب سرخ خورشید. . خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد. . زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید. . کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ! . دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت . . جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم. . رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است، . کهکشانی خواهم دادش . . روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او . خواهم آویخت. . هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید. . هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند. . رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند! . ابر را ، پاره خواهم کرد. . من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق، . سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد. . بازهم می گوییم، سلام آقای خاطره. . .