حالت بالقوه

-     حس می‌کردم شوهرم به من خیانت می‌کند. خیلی شب‌ها به خانه نمی‌آمد و من در گوشی‌اش دیده بودم که در تلگرام با زنی چت می‌کرد. از طرفی فکر می‌کردم قصد کشتن مرا دارد. برای همین با خودم نقشه کشیدم که همه اعضای خانواده‌ام را به قتل برسانم و بعد خودکشی کنم. روز حادثه، ساعت 9صبح از خواب بیدار شدم. شوهرم هنوز خواب بود و من به آشپزخانه رفتم و چای دم‌کردم. بچه‌هایم یکی پس از دیگری بیدار شدند. می‌خواستم صبحانه آماده کنم اما شوهرم هنوز خواب بود. ساعت 10صبح به اتاق رفتم. فکر و خیال دست از سرم برنمی‌داشت. چاقو دستم بود و وقتی بالای سر شوهرم حاضر شدم یک ضربه به او زدم. به‌شدت ترسید و از خواب پرید. از او خواستم رمز موبایلش را به من بگوید اما او حاضر نمی‌شد رمزش را بگوید و همین بیشتر مرا عصبی کرد و ضربه‌های دیگر را زدم. من اصلا نمی‌فهمیدم چه می‌کنم. با چاقو مدام ضربه می‌زدم تا اینکه شوهرم به سمت پنجره رفت و پرده را گرفت اما ناگهان نقش زمین شد. فکر می‌کنم هنگام درگیری بچه‌هایم به داخل اتاق سرک کشیدند و دیدند که من با چاقو به پدرشان ضربه می‌زنم. آنها وحشت کرده و گریه می‌کردند. پس از آن به آشپزخانه برگشتم و برای خودم چای ریختم اما هرچه بچه‌ها را صدا کردم تا با هم صبحانه بخوریم نیامدند. گریه می‌کردند و جیغ می‌کشیدند. در یک لحظه با خودم گفتم اگر خودم را با چاقو بزنم و خودکشی کنم تکلیف بچه‌ها چه می‌شود؟ دلم نمی‌خواست آنها بی‌مادر بزرگ شوند. همین شد که باز هم چاقو را برداشتم و به سمت بچه‌ها رفتم تا به زندگی آنها هم پایان دهم.



https://t.me/ehsanehteshamimi

.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد