گلابتون

‎گلابتون تا آخرین روز عمرش از خانه بیرون نیامد. 

.

‎پوست صورتش از بی آفتابی پر از لک شده بود. 

.

‎موقع بزم و پایکوبی در روستاه،

.

‎گلابتون روی پشت بام می رفت و از آنجا مردم را تماشا می کرد. 

.

‎با هیچ کس به جز من صحبت نمی کرد. 

.

‎همه او را دیوانه و مجنون می شناختند. 

.

‎تنها کسی که قبل از مرگش با او حرف زد و دردودل کرد من بودم. 

.

‎زیرا من عاشق دست پختش شده بودم. 

.

‎خدایش بیامرزد. 

.

.

.

.


.

.


.

‎#داستان_کوتاه #داستان 

‎#غریزه #ساعت #خدا

‎#عکسبرداریهای_احسان_احتشامی 

‎#قبر #مرگ #خداحافظی

‎#معصومه_گلابی #روحش_شاد

#ehsanehteshami #miladbagheri #golabatoon

‎#میلاد_باقری #گلابتون