- آخرین روزهای سال هشتاد و دو بود که دوستم مجید با یک خودروی پژو سراغم آمد. میگفت دوستش به خارج از کشور رفته و خودرو نزد او امانت است. با هم به یک پمپ بنزین رفتیم و بعد از مدتی دور دور توی خیابون ها، از مجید خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت خونه. در راه خونه بودم که همسایهام به من زنگ زد و گفت: خانهات آتش گرفته است. به خانه که بازگشتم همسایهها گفتند مجید خانهام را آتش زده است!!!